سيد محمد باقر برقعى
394
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
فقط داودى و مريم بهجا ماند * ميان جمع - منها كرد پائيز گل از هيبت همه گلبرگها ريخت * نشست و هى تماشا كرد پائيز به باران شت دستش را نه انگار * كه خون گل چو دريا كرد پائيز همه دلتنگ تنها عارفان شاد * كه بىگل طبع ، شيدا كرد پائيز نمايشگاه مرگ گل بنا كرد * گلستان زير و بالا كرد پائيز حكومت تا زمستان راند در باغ * نظامش شور و غوغا كرد پائيز به گوش راغ گفت آن شاخهء لخت * كه رسم ظلم بر پا كرد پائيز طلب عشق گر عشق طلب كنى پر از شور شوى * گر حق طلبى ز عافيت دور شوى خورشيد چنان حقيقت نورانى است * خورشيد اگر نگه كنى كور شوى آئينه ماه در جوى دلم حضور ، جارى شده است * از ريزش هر غرور جارى شده است با نالش دلنشين اين صاف زلال * آئينهء ماه و نور جارى شده است